چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوز دوستش داري.
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديوار تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده.
چقدر سخته تو خيال ساعتها با هاش حرف بزني اما وقت ديدنش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي.
چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري.
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و آنوقت آرام زير لب بگي گل من باغچه نو مبارك.
درد تنهایی خود را به گویم ای خدا
اشک من
می خواهی برای کدامین درد از دردهایم
مرحمی باشی؟
***كودكانه است.:هنگامي كه گريستم گفتند***
***هنگامي كه خنده كردم گفتند : دیوانه است .***
***هنگامى كه به حقيقت روي آوردم گفتند : دروغ است .***
***هنگامى كه به ستايش روي آوردم گفتند : خرافات است .***
***هنگامى كه سكوت كردم ،گفتند : عاشق است .***
***هنگامى كه عاشقت شدم ، گفتند : گناه است .***
***هنگامى كه به دوستى روي آوردم ،گفتند : تنهاست***
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه
تجربه و خاطره و گذر عمر
***************
گفتم: «بمان!» و نماندي!
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و صعودُ وسقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن!
گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?
به شقايق سوگند که تو برخواهي گشت
من به اين معجزه ايمان دارم ...
" منتظر بايد بود تا بهاری دوباره بیاید ، غنچه ها گل بکنند ...
نگاهي كردومن را دربه در كرد
يقيين كرد عاشقم بعدش سفر كرد
شكستي خورد آمد تا بماند
ولي من رفته بودم او ضرر كرد
*****************************************
مطمئن باش و برو ضربه ات کاري بود
دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگيم خنديدي
به من و عشق پاکي که پر از ياد تو بود
و به يک قلب يتيم
که خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود
تو برو برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را سر هم بند زنم
*****************************************
تو که قدر وفا مو ندونستي
ميشد يه رنگ بموني نتونستي
گمون نکن که تو دستات يه اسيرم
دگه قبلم و از تو پس ميگيرم
*****************************************
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
بی نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت
بي تو اي شوق غزلآلودهيِ شبهاي من
لحظهاي حتي دلم با من همآوايي نداشت
آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم ميشوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!
اين منم پنهانترين افسانهيِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت
در گريز از خلوت شبهايِ بيپايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت
پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي ميساختم آنجا كه دريايي نداشت
پشت پا ميزد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت
شعرهايم مينوشتم دستهايم خسته بود
در شب بارانيات يك قطره خوانايي نداشت
ماه شب هم خويش ميآراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابيات هرگز خودآرايي نداشت
حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت
عشق اگر ديروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها ديروز، فردايي نداشت
بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت
**********************************************
من تمنا کردم . که تو با من باشی
تو به من گفتی هرگز . هرگز
و مرا غصه این هرگز کشت.......................
******************************************
::بگذار
بگذار که در حسرت ديدار بميرم...
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم...
دشوار بود مردن و روي تو نديدن...
بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم...
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ...
در وحشت و انوده شب تار بميرم...
بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب...
دربستر اشک افتم و ناچار بميرم...
ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست...
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم...
تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم...
بگذار بدانگونه وفادار بميرم...
**************************************
همیشه فکرمی کردم اگه یه روزنباشی می میرم امانمردم داغون شدم خیلی دلم می خوادبگم فراموشت کردم ولی واقعیت اینه که نمی تونم فراموشت کنم خیلی دلم می خوادخوابت روببینم ولی ازوقتی که رفتی چشمام خیسه وخواب به چشمام نمیاد یادته اشکاموپاک می کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می خوام بخوابم تاخوابتو ببینم که داری اشکامو پاک می کنی
************************************
دل نوشته 1
دنیارا بد ساخته اند ..... کسی که تو دوستش داری تورا دوست ندارد
کسی که تورا دوست دارد تو دوستش نداری اما کسی که تو دوستش
داری و او هم تورا دوست دارد به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسید
و این رنج است زندگی یعنی این ......
اگر کسی را دوست داری به او بگو زیرا قلب ها معمولا با کلماتی که
ناگفته می مانند می شکنند
می دونی آدما بین "الف" تا "ی " قرار دارند بعضی ها مثل "ب"برات
می میرند مثل "د"دوستت دارند مثل "ع"عاشقت می شوند مثل "م"
منتظرت می مونند تا یه روز مثل "ی"یارت بشن
امشب این خانه عجب حال و هوایی دارد .... گفتگو با دل دیوانه صفایی
دارد ....همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت......باز این یار قدیمی چه
وفایی دارد
سراسیمه به دنبال هیچ می گردم ای وای بر من هیچ هم از ما گریزان
است
**************************************
یک سنگ کافیه برای شکستن شیشه
یک جمله کافیه برای شکستن یک قلب
یک ثانیه کافیه برای غرق شدن در عشق
یک دوست کافیه برای یک عمر زندگی
|
مرگ برگ |
|
لحظه مرگ يه برگ را تا به حال ديدي؟
برگي كه دوست و همراه درخته و تو بهار و تابستون مونس و همدمشه.
تو پاييز كم كم رنگ مي بازه و مي افته روي زمين،اون موقع لحظه مرگش نيست!!!!
ولي وقتي مي افته رو زمينو كسي پاشو ميذاره روش صداي خش خشش كه مياد
ناله هاي آخرشه و بعد پودر مي شه و ماهيتش رو از دست ميده. |
كتاب دلتنگي هايم را در تاقچه دلت جا مي گذارم تا اگر روزي تقويم
زندگي ات خاطرات شيرين گذشته را به يادت انداخت نگاهي به آن
افكنده و بداني از اولين تا آخرين فصل بودنم تنها سوالم اين بود كه
بي جواب ماند چرا براي خزان دلم بهاري نيست؟
***************************************
انسان تنها يك گُل عشق است.
پختگي عطر خود به همراه دارد.
زيبايي سرشاري به انسان هديه ميكند.
هوش به ارمغان ميآورد، ذكاوتي در كمال.
تمام وجود را به عشق فرا ميروياند.
اكنون انسان تنها يك گُل عشق است.
هر حركت عشق است و
هر بيحركتي باز هم عشق;
زندگي عشق است و
مرگ باز هم عشق
***************************************
خدای لیلی
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون اینکه متوجه
شود از بین او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد : هی چرا
بین من و خدایم فاصله انداختی ؟ مجنون به خود آمد و گفت :
من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟
*****************************************
........................... به خدای عاشقان میسپارمتان................................